قسم |
   
پایگاه مقاومت بسیج شهید محمودی
 
یکشنبه 28 مرداد 1397 -

رای به سایت :
41
محبوب

شهید حاج محمد ابراهیم همت

تاریخ شهادت:  1362-12-17
محل شهادت:  عملیات خیبر،جزیره ی مجنون

شهید حاج محمد ابراهیم همت (آقای ماه)

تاريخ تولد:12/1/1334
نام پدر: علي اكبر
تاريخ شهادت: 17/12/1362
محل تولد: اصفهان / شهرضا
محل شهادت: جزيره مجنون
طول مدت حيات:28 سال
مزار شهيد:گلزار شهداي شهرضا

داستان حقیقی تولد:

باردار بود... همسرش بهش گفت بيا نريم كربلا٬ ممكنه بچه از دست بره.

كربلا رفتند، حالش بد شد و دكتر گفت بچه مرده! مادر با آرامش تموم گفت؛ " درست می ‌شه٬ فقط كارش اينه كه برم كنار ضريح امام حسين (ع)؛ بعد خودشون هوای ‌ما رو دارند. " كنار ضريح امام حسين (ع) یه مدت گريه كرد.خواب ديد كه بانویی يه بچه رو توی بغلش گذاشته... از خواب كه بلند شد دكتر گفت؛ اين بچه همون بچه‌ ایه كه مرده بود نيست؛ معجزه شده!!

مادر حاج ابراهيم همت وقتی سر بچه اش جدا شد و خواست جنازه بچه اش رو داخل قبر بذاره به حضرت زهرا (س) گفت؛" خانم! امانتی ‌تون رو بهتون برگردوندم. "

شهید همت همرزم و یار جاوید الاثر حاج احمد متوسلیان، شهید محمود شهبازی و....بوده است.

او پس از احمد متوسلیان فرمانده ی لشکر ۲۷محمد رسول الله شد، و سرانجام در عملیات خیبر در جزیره ی مجنون بسوی معبود خویش پرگشود.

از شهید همت دو یادگار به نام های محمد مهدی و مصطفی برجای ماند.

خاطراتی از شهید همت:

1)به سنگر تكيه زده بودم و به خاك‌ها پا مي‌كشيدم. حاجي اجازه نداده بود بروم عمليات. مرا باش با ذوق و شوق روي لباسم شعار نوشته بودم. فكر كرده بودم رفتني هستم.داشت رد مي‌شد. سلام و احوال‌پرسي كرد. پا پي شد كه چرا ناراحتم. با آن قيافه‌ي عبوس من و اوضاع و احوال،‌ فهميده بود موضوع چيه. صداش آرام شد و با بغض گفت«چيه؟ ناراحتي كه چرا نرفتي عمليات؟ خوب برو! همه رفتند، تو هم برو. تو هم برو مثل بقيه. بقيه هم رفتند و برنگشتند.» 
و راهش را گرفت و رفت.

2) به رخت‌خوا‌ب‌ها تكيه داده بود. دستش را روي زانش كه توي سينه‌اش كشيده بود،‌ دراز كرده بود و دانه‌هاي تسبيحش تند تند روي هم مي‌افتاد. منتظر ماشين بود؛‌ دير كرده بود.مهدي دور و برش مي‌پلكيد. هميشه با ابراهيم غريبي مي‌كرد،‌ ولي آن روز بازيش گرفته بود. ابراهيم هم اصلاً‌ محل نمي‌گذاشت. هميشه وقتي مي‌آمد مثل پروانه دور ما مي‌چرخيد،‌ ولي اين‌بار انگار آمده بود كه برود. خودش مي‌گفت «روزي كه من مسئله‌ي محبت شما را با خودم حل كنم،‌ آن روز،‌ روز رفتن من است.»
عصباني شدم و گفتم «تو خيلي بي‌عاطفه‌اي. از ديشب تا حالا معلوم نيست چته.»
صورتش را برگردانده بود و تكان نمي‌خورد. برگشتم توي صورتش. از اشك خيس شده بود.بندهاي پوتينش را يك هوا گشادتر از پاش بود،‌با حوصله بست. مهدي را روي دستش نشاند و همين‌طور كه از پله‌ها پايين مي‌رفتيم گفت «بابايي! تو روز به روز داري تپل‌تر مي‌شي. فكر نمي‌كني مادرت چه‌طور مي‌خواد بزرگت كنه؟» و سفت بوسيدش.چند دقيقه‌اي مي‌شد كه رفته بود. ولي هنوز ماشين راه نيافتاده بود. دويدم طرف در كه صداي ماشين سر جا ميخ‌كوبم كرد. نمي‌خواستم باور كنم. بغضم را قورت دادم و توي دلم داد زدم «اون‌قدر نماز مي‌خونم و دعا مي‌كنم كه دوباره برگردي.»

3)چشم از آسمان نمي‌گرفت. يك ريز اشك مي‌ريخت. طاقتم طاق شد.
- چي شده حاجي؟
جواب نداد. خط نگاهش را گرفتم. اول نفهميدم،‌ ولي بعد چرا. آسمان داشت بچه‌ها را همراهي مي‌كرد. وقتي مي‌رسيدند به دشت،‌ ماه مي‌رفت پشت ابرها. وقتي مي‌خواستند از رودخانه رد شوند و نور مي‌خواستند،‌ بيرون مي‌آمد.
پشت بي‌سيم گفت «متوجه ماه هم باشين.»
پنج دقيقه‌ي بعد،‌صداي گريه‌ي فرمان‌ده‌ها از پشت بي‌سيم مي‌آمد.

4) شب عمليات خيبر بود. داشتيم بچه‌ها را براي رفتن به خط آماده مي‌كرديم. حاجي هم دور بچه‌ها مي‌گشت و پا به پاي ما كار مي‌كرد.درگيري شروع شده بود. آتش عراقي‌ها روي منطقه بود. هر چي مي‌گفتيم «حاجي! شما برگردين عقب يا حداقل برين توي سنگر.» مگر راضي مي‌شد؟ از آن طرف،‌ شلوغي منطقه بود و از اين طرف،‌ دل‌نگراني ما براي حاجي.
دور تا دورش حلقه زده بودند. اين‌جوري يك سنگر درست كرده بودند براي او. حالا خيال همه راحت‌تر بود. وقتي فهميد بچه‌‌ها براي حفظ او چه نقشه‌اي كشيده‌اند،‌ بالاخره تسليم شد. چند متر آن‌طرف‌تر،‌ چند تا نفربر بود. رفت پشت آن‌ها.